تبليغاتX
Negar

Negar

واقعیت تلخ

زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هایش را سیر کند.گوشت خودش را می کند و می داد تا جوجه هایش سیر شوند.زمستان تمام شد و کلاغ مرد. اما بچه هایش نجات پیدا کردند و گفتند:آخی خوب شد مرد.راحت شدیم از این غذای تکراری..این است واقعیت تلخ روزگار ما.....
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 18:26  توسط Negar Nikzad  | 

گفتم:خدایا

گفتم:خدایا از همه دلگیرم،گفت حتی من؟... گفتم نگران روزیم،گفت آن با من... گفتم خیلی تنهایم،گفت تنها تر از من؟... گفتم درون قلبم خالیست،گفت پرش کن از عشق من... گفتم دست نیاز دارم،گفت بگیر دست من... گفتم از تو دورم،گفت من از تو،نه!!! گفتم آخر چگونه آرام گیرم،گفت با یاد من... گفتم با این همه مشکل چه کنم،گفت با توکل بر من... گفتم هیچ کس کنارم نمانده،گفت جز من... گفتم خدایا چرا میگویی من؟ گفت:من از تو هستم و تو از من...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 17:1  توسط Negar Nikzad  | 

خدایا کدامین پل ؟؟؟

فقیر به دنبال شادی ثروتمند و ثروتمند به دنبال آرامش زندگی فقیر است،کودک بدنبال آزادی بزرگترو بزرگتر بدنبال سادگی کودک است،پیر به دنبال قدرت جوان و جوان در پی تجربه سالمند است،آنانکه رفته اند در آرزوی بازگشت و آنانکه مانده اند در دل رویای رفتن دارند،خدایا کدامین پل در کجای دنیا شکسته است که هیچ کس به مقصد خود نمیرسد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 23:34  توسط Negar Nikzad  | 

سنگهای مرمر شما کدامند؟

می گویند در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار باارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت. روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید. از اطرافیان در مورد پسر پرسید. به او گفتند که او چهار ماه است هرروز به حیاط کلیسا می آید و به این تکه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید. شاهزاده دلش برای پسرک سوخت. کنار او آمد و آهسته به او گفت: « جوان، به جای بیکار نشستن و زل زدن به این تخته سنگ، بهتر است برای خود کاری دست و پاکنی و آینده خود را بسازی.» پسرک در مقابل چشمان حیرت زده شاهزاده، مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محکم و متین پاسخ داد: « من همین الان در حال کار کردن هستم! » و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد. شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند که آن پسرک از آن تخته سنگ یک مجسمه باشکوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه ای که هنوز هم جزو شاهکارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید. نام آن پسر میکل آنژ بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 23:45  توسط Negar Nikzad  | 

خدا دلش از دست آدما گرفته

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 22:33  توسط Negar Nikzad  | 

برای اولین بار

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!" مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 1:43  توسط Negar Nikzad  | 

عاشق

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد. جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت . روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد . همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ )) جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 2:45  توسط Negar Nikzad  | 

پیرمرد

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی دوستدار تو پدر پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 23:5  توسط Negar Nikzad  | 

شبي خواب ديدم با خدا كنار ساحل قدم ميزنم،رد پاي هردوي ما روي ساحل بود،وقتي برگشتم و به گذشته نگاه كردم ديدم در موقع سختي تنها يك رد پا كنار ساحل است، پس به خدا گله كردم و گفتم:خدايا چرا در موقع سختي مرا تنها گذاشتي، خدا لبخند ي زدو گفت :فرزندم در آن موقع تو بر دوش من بودي
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 2:7  توسط Negar Nikzad  | 

دعا

دعایی که برایم فراتر از حد یک دعاست. دعایی که برایم عین آرامش است. عین نیاز است. عین حاجت است. عین زندگی است. دعایی که برایم عین معجزه است در سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام. خدایا همچنان پشتیبانی‌ات را می‌خواهم. خدایا همچنان محتاجم. خدایا همچنان می‌خواهمت کودکانه. خدایا مگر بدون تو می‌شود؟ فقط به حکم امر خودت آرام می‌گیرم. افوّض امری الی الله ان الله بصیربالعباد. خدایا واگذار کردم زندگی‌ام را به سوی درگاهت و می‌دانم که مقتدرانه حضور داری. می‌بینی؟ تمام وجودم سراسر تلاش است. خدایا تو نباشی چه امیدی به دل خسته‌ی من؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 1:33  توسط Negar Nikzad  |